تبليغاتX
دختری از تبار ماه هفت





















دختری از تبار ماه هفت

:

پرانتز برای همیشه.... بسته)

+نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت16:58توسط نسیم | |

 

دود عود و

هوای دم کرده از خاطره ای  کهنه،

میان

آینه ای شکسته،

که هزار بار

شکسته شدنم را

در خود تکرار می کند...

+نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت13:50توسط نسیم | |

 

کنار پنجره ایستاده­ام... به توفکر می­کنم... تو نیستی... چه سخت است که نزدیک باشی... اما... اما نباشی... تمام این شب­ها را بیدار می­مانم... و به تو فکر می­کنم... با یاد تو، تحمل این روزها آنقدرها هم دشوار نیست... و من... روزها، ساعت­ها به انتظار نشسته­ام... تا شاید... یـادم کنی.... گرچه می دانم ساده­تر از آنچه که می­پنداشتم فراموش شده­ام... این روزها آدم­ها چه بی اعتنا از کنار هم رد می­شوند.... انگار نه انگار اینجا یک نفر هست که کسی را دوست می­دارد...

ایستاده ام... همینجا... کنار تمام دوست داشتن هایمان... بهانه ها... دلتنگی­ها­... کنار درد و دل­ها... قصه­ها... شعرها... کنار تمام دیوانه بازی­هایمان... کنار خنده­های کمیاب تو که به دنیایی نمی­بخشیدم... همینجا... کنار تو....  

می­خواستم بگویم: " گنجشک کوچک من باش تا در بهار تو درختی پرشکوفه شوم"... فرصت نبود... و انگار حالا دیگر باید بـروم.... فکر نبودن­ات غم را در من منجمد می­کند... اما... باید بروم... میدانم... دلم تنگ می­شود... برای تمام غروب­ها ساعت پنج... پنجره... پاییز... برف... شعرهایی که خواندیم... تمام یادگاری ها... حتی نامهربانی هایت... همه و همه ... اما... چاره­ای نیست... باید بروم... چیزی به نیمه­شب نمانده... می­دانم که خوابی... آرام خوابیده­ای... اما من بیدارم و... هنوز دوستت دارم.

 

پ.ن: فراموشم نکن!

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت0:56توسط نسیم | |

آن زمان که زندگی را

میان دست های تو

جا گذاشتم،

پوچی سرفصل تمام شعرهایم شد...

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت19:59توسط نسیم | |

 

می آیم

این بار بازو هایت را آرام می خوابم

....

می بینی چه دوستت دارم

خیالم را به آغوشت بسپار.

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت11:24توسط نسیم | |

 

همچو خورشید،

به طرف مرز بی پایان غروب راهیم...

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت8:8توسط نسیم | |

در هجوم سکوتی سرد،

اندوهی

تمام تنهایی ام را هاشور می زند

و ذهنم

دفن می گردد

زیر آوار خاطراتی که فرو می ریزد

از نم اشک....

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت19:22توسط نسیم | |