تبليغاتX
دختری از تبار ماه هفت
دوشنبه سی ام آذر 1388

 

کنار پنجرا ایستاده­ام... به توفکر می­کنم... تو نیستی... چه سخت است که نزدیک باشی... اما... اما نباشی... تمام این شب­ها را بیدار می­مانم... و به تو فکر می­کنم... با یاد تو، تحمل این روزها آنقدرها هم دشوار نیست... و من... روزها، ساعت­ها به انتظار نشسته­ام... تا شاید... یـادم کنی.... گرچه می دانم ساده­تر از آنچه که می­پنداشتم فراموش شده­ام... این روزها آدم­ها چه بی اعتنا از کنار هم رد می­شوند.... انگار نه انگار اینجا یک نفر هست که کسی را دوست می­دارد...

ایستاده ام... همینجا... کنار تمام دوست داشتن هایمان... بهانه ها... دلتنگی­ها­... کنار درد و دل­ها... قصه­ها... شعرها... کنار تمام دیوانه بازی­هایمان... کنار خنده­های کمیاب تو که به دنیایی نمی­بخشیدم... همینجا... کنار تو....  

می­خواستم بگویم: " گنجشک کوچک من باش تا در بهار تو درختی پرشکوفه شوم"... فرصت نبود... و انگار حالا دیگر باید بـروم.... فکر نبودن­ات غم را در من منجمد می­کند... اما... باید بروم... میدانم... دلم تنگ می­شود... برای تمام غروب­ها ساعت پنج... پنجره... پاییز... برف... شعرهایی که خواندیم... تمام یادگاری ها... حتی نامهربانی هایت... همه و همه ... اما... چاره­ای نیست... باید بروم... چیزی به نیمه­شب نمانده... می­دانم که خوابی... آرام خوابیده­ای... اما من بیدارم و... هنوز دوستت دارم.

 

پ.ن: فراموشم نکن!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:56  توسط نسیم  | 

~ ~ ~
چهارشنبه یکم مهر 1388
آن زمان که زندگی را

میان دست های تو

جا گذاشتم،

پوچی سرفصل تمام شعرهایم شد...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:59  توسط نسیم  | 

~ ~ ~
سه شنبه هفتم آبان 1387
 

می آیم

این بار بازو هایت را آرام می خوابم

....

می بینی چه دوستت دارم

خیالم را به آغوشت بسپار.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:24  توسط نسیم  | 

~ ~ ~
شنبه دهم فروردین 1387
 

همچو خورشید،

به طرف مرز بی پایان غروب راهیم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:8  توسط نسیم  | 

~ ~ ~
سه شنبه هجدهم دی 1386

در هجوم سکوتی سرد،

اندوهی

تمام تنهایی ام را هاشور می زند

و ذهنم

دفن می گردد

زیر آوار خاطراتی که فرو می ریزد

از نم اشک....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:22  توسط نسیم  | 

~ ~ ~
یکشنبه دوم دی 1386
 
همه آنچه که از تو برای من مانده،
همان تصویر لغزانی ست
که در ذهن قاب
خواب مرا تعبیر میکند!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:57  توسط نسیم  | 

~ ~ ~
چهارشنبه سی ام آبان 1386

در ابتدای حادثه کسی از کوچه ما گذشت... کسی از کوچه ما گذشت و دیوارها عاشق شدند... و شعرها بوی زندگی گرفتند... کسی از کوچه ما گذشت و پنجره اتاقم باز شد... چشمانم بوی نور گرفتند... کوچه نور باران شد... کسی از کوچه ما گذشت و دیروزها زنده شدند... و من دوباره در بهار روییدم... و نفس­هایش را نفس کشیدم

کسی از کوچه ما گذشت که شبیه هیچکس نبود... به آغاز زمین شباهت داشت... کسی از کوچه ما گذشت و من پابرهنه به دنبالش تا تهِ کوچه دویدم... او رفت اما انگار جای قدم­های­اش تا درونی ترین لایه وجودم ادامه داشت... کسی از کوچه ما گذشت و چشمان جوی آب خیسِ خیس شدند...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:32  توسط نسیم  | 

~ ~ ~