چند قدم جلوتر... تنی خستگی اش را از راه به در می کند... ودوباره به طرف کوچه ی بن بستی که عبور ممنوع بود راه می افتد!!!
چند قدم جلوتر... تنی خستگی اش را از راه به در می کند... ودوباره به طرف کوچه ی بن بستی که عبور ممنوع بود راه می افتد!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:30  توسط نسیم
|
من
...
تو
...
"ما"
...
عجب غریب اند!
بوی کهنگی می دهند
و
صدای از کار افتادن!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:55  توسط نسیم
|
احساس، فروشی شده
عشق، اجاره ای شده
و تنهایی...
آدم شده!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:39  توسط نسیم
|