این منم...
دختری که در سایه شب گم می شود،
کنار این دیوارهای کاهگلی
طی می کنم خیال پوسیده ام را
تا شاید
روزی...
بازرسم
به ابدیتی که در طلوع آفتاب نهفته است!
این منم...
دختری که در سایه شب گم می شود،
کنار این دیوارهای کاهگلی
طی می کنم خیال پوسیده ام را
تا شاید
روزی...
بازرسم
به ابدیتی که در طلوع آفتاب نهفته است!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:56  توسط نسیم
|
و عشق...
چیزی نیست
جز باور تدریجی مرگ!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:30  توسط نسیم
|
آری... گوشه همین خیابان ... همین جایی که ایستاده ایم... همین جا... پای همین دیوارها... کنار این شمشادها و شعر ها می شود راه رفت... همین جایی که روز تولدمان به یکدیگر دوری هدیه می کنیم... همین جا... می شود به همه طعم های تلخ عادت کرد...
جایی که گوش هایمان دیگر نمی شنوند و چشم هایمان دیگر چیزی نمی بینند... و دیگر دلی برای تنگ شدن نیست... آری... همین جا هم می شود هوس یک بوس کوچولو کرد...
پ.ن: از اندیشه های بیهوده
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:59  توسط نسیم
|