در ابتدای حادثه کسی از کوچه ما گذشت... کسی از کوچه ما گذشت و دیوارها عاشق شدند... و شعرها بوی زندگی گرفتند... کسی از کوچه ما گذشت و پنجره اتاقم باز شد... چشمانم بوی نور گرفتند... کوچه نور باران شد... کسی از کوچه ما گذشت و دیروزها زنده شدند... و من دوباره در بهار روییدم... و نفسهایش را نفس کشیدم
کسی از کوچه ما گذشت که شبیه هیچکس نبود... به آغاز زمین شباهت داشت... کسی از کوچه ما گذشت و من پابرهنه به دنبالش تا تهِ کوچه دویدم... او رفت اما انگار جای قدمهایاش تا درونی ترین لایه وجودم ادامه داشت... کسی از کوچه ما گذشت و چشمان جوی آب خیسِ خیس شدند...